راز بلاگ

مرجع وبلاگ های ایرانی


شب طولانی

امشب شب عجیبی بود،نمیگم بد بود..عجیب بود..حالم خوب نبود..همون مالیخولیای همیشگی که میاد سراغم..از بس تو خوابگاه موندم ذهنم مشوش شده..زدم به سیم آخر..به خواهرم پیام دادم اونم حالمو  خوب نکرد،بعدش مهموندار شدیم خوبه اونا اومدن حالم بدتر نشد..نمیگم خوب شد چون زیا نمیتونم بجوشم باهاشون..بعدش خودمو دراز کردم رو تخت..ولو شدم شروع کردم به گوش دادن به آهنگای مختلف..ولی ذهنم باز به هم ریخته بود..آره زنگ زدم به خواهرم حرفیدم باهاش،راستش به نظرم این مواقع فرقی نمیکنه با کی حرف میزنی مهم اینه که فقط حرف بزنی فقط یه شنونده باشه البته شرط لازمه اینکه یا خیلی بهت نزدیک باشه یا خیلی ازت دور..حرف زدم باهاش کلی گفتم ..یه چیزی میخوام بگم میخوام ثبتش کنم اینجا اونهمه رفتم حرفای گفته شده توسط یه شخصیت عزیزی رو هرکجا گفته بود خوندم بی ارز شنبود..خلی اثرگذار بود،علاقه مندم به طرز فکرش..وقتی طرز فکر یه ادمو اینطوری میبینی بعدشم میبینی چقدر آرومتر و خوشبختر از اطرافیانشه(با وجود تمام مشکلاتی که داشته)میبینی نه این راهم جواب میده..البته یه چیزی هست راه ایشون خیلی شبیه راه منه بخصوص در گذشته..هرچند الان دور شدم ازش مقداری..ولی میخوام بازگردم بهش..فقط به خاطر خودم..البته که با حالت شدید شروع نمیکنم..آروم آروم و باعقل..د.سش دارم اون آدمو خیلی زیاد...یعنی میشه یه روز شاگردش بشم؟!آرزو بر جوانان عیب نیست:)راستی از این هفته قراره هر دوشنبه با خواهرم برم بیرون در جهت کاهش دوز قاطی کردن در من..خدایا خودت بهتر از همه حالمو،شرایطمو،آرزوامو،تصمیمام میدونی ،خدایا من خودم به تو میسپرم کمکم کن....



برچسب ها:
منبع مطلب